تبليغاتX
سارا
خوشی های کوچک خوشبختی های بزرگ می اورد

سلام علیکم و رحمه الله و برکاته

زندگی وبلاگی داشت یادم میرفتا.یهو به خودم نهیب زدم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی سارا کجایی و در چه خواب غفلتی فرو رفته ای که وبلاگ نویسانو وبلاگیانو وبگردانو بلاگفاییان گوش فرا نهاده اند و چشمها دوخته اندو گشوده اند تا نسیم وبلاگی خبری از برایشان به ارمغان ببرد.

هیچی دیگه گفتم بیام یه حالی به ملت شهید پرور بدمو خیر دنیا و آخرتو برا خودم بخرم.

چند شب مامان و بابا و سامی نبودن.یعنی رفته بودن خونه ی آبجی.آخه ابجی مزدوج شده(الانم که دارم اینا رو مینویسم با همسر گرام نشستن با شماره ی خونشونو گوشیاشون هی میس میندازن برام).انشاالله واسه باقی جماعت مجردین.

هیچی دیگه رفقای مام خونه خالی دیده بودن حمله کرده بودن اینجا.(البته مریم و فاطی و نیلوفر همسایه های دیوار به دیوارمونن)دیشبم که شب آخر بود نازک نارنجی(یا همون حاج خانوم خودمون)قدم رنجه فرمودنو خودشو انداخت به ما.بماند که هر روز که ماری میرفت خونه بهش میگفتن شما چرا اینقدر جیغ و داد میکنسنو میخندین نصفه شب.

دیشب که تا 6 بیذار بودیم.پریشب تا 5/3.شب قبلش تا 5/4.شب اولم تا 3 این حدود.دیشب که بساط کتک کاری بود بعد اذون صبح.دیگه تصمیم گرفتیم بخوابیم هی حرف میزدیمو هر هر هر.بعد هی مریم میگفت همه در سکوت بودن ناگهان خری گفت.حالا همه هر هر خنده و کتک کاری که صدای یکی در بیادو اون بشه خره.جالب اینه که نازک نارنجی رو که میزدیم اصلا" تکون نمیخورد و خیلی مظلومانه میگفت:منو چرا میزنیییییییییییی؟

ماهام دیگه کر کره خنده.

حالا از فعالیت قبل از ساعت خوابمون بگم که باعث شد ادبو تربیتو سربزیریه بعضی از فامیلا(جماعت ذکور)بره زیر سوال.بعضی هاشونم واقعا  باعث شدن بخندیم.خلاصه این که خیلی حال داد.یه سری هم صداهاشون ظبط شد.البته نه به قصد مزاحمت برا خنده.

خب اینارو بیخیال.خودت چطوری؟چه خبر؟

التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 0:14  توسط سارا  | 

سلام سلام سلام

بازم سلام سلام سلام

سال نوی خورشیدی مبارک باد

دیدی دیریدی دیدی دیریدی دی دی دی دی دی دیدیدی....

به مقداری انرژی جهت وبلاگ نویسی نیازمندیم

راستی بانک سار در ایام عید نوروز پذیرای نگهداری از عیدی های هم وطنان عزیز میباشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 22:31  توسط سارا  | 

سلام

باب این دانشگاه واقعا"اوضاش داغونه

من که از وقتی اومدم دانشگاه به هر چی بچه دبیرستانی میرسم میگم کشتمتون اگه فکر دانشگاه رفتن باشین

دیگه چی موند ازمون نه خداییش؟

شدیم سوتی گیر استادا

نمیذارن خداقل یه جلسه بگذره بعد شروع کنن

این سری تو کلاس یه استاد نشسته بودم کشت مارو. به تتا میگفت تیتا.به کمییت میگفت kemmiat

به پرانتز میگفت perrrantezمشکل اینه که هنوز سوتی های استاد قبلی رو هضم نکرده بودم tOOadelat جاااااااان منظورت همون تعادلات خودمونه دیگه؟

ترم دو هم شروع شد بیخیال

التماس دعا

راستی مهرگان جان اوشاع نابسامان شهر رشت و دانشکده ی ما و بازسازی امور و اصلاحو بهبودشون مجالی برا آپ کردن نمیذاره.همه جا که شهر عزیز خودم نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 13:21  توسط سارا  | 

سلام

فرجه ها شروع شدو منم فقط دارم میگم یعنی باید باور کنم؟؟؟

چیزای زیادی بود که میخواستم بنویسم اما یه چیزی امروز اومد تو ذهنم که احساس کردم از بقیه واجب تره

شنیدی میگن حرف راست رو باید از بچه شنید؟؟؟ بچه ها نمیتونن دروغ بگن...دنیاشون پاک..همه ی چیزایی که تو دنیاشونه هم راسته ...

امروز داشتم یه شعری از دوران بچگیمو با خودم زمزمه میکردم که یه دفعه به یه چیزی رسیدم

شعرش اینه

سلام سلام خاله بزغاله

علیک سلام خاله بزغاله

بچه میخوام خاله بزغاله

بچه نداریم خاله بزغاله

پس اونا چین خاله بزغاله؟

اونا پسرن خاله بزغاله

یکیشو بده خاله بزغاله

کدومو میخوای خاله بزغاله؟

اینجا بود که یکیو انتخاب میکردیمو میگرفتیم

خب؟

حالا من یه بیت رو دوباره مینویسم روش فکر کن

پس اونا چین خاله بزغاله؟   اونا پسرن خاله بزغاله

این در حالیست که قبلش گفته بود بچه نداریم.ما تو بازی بچه ی آدم منظورمون بود.اینجا میگه بچه نداریم.بعد میگه اونایی که اونجان پسرن

حالال ببینم آکیوت چقده

التماس دعا(دیگه خودت باید یه دانشجوی درس نخونده ای که امتحاناش داره شروع میشه رو درک کنی دیگه )

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 10:57  توسط سارا  | 

به به سلام علیکم

دیدی روز دانشجو رو تورو خدا

ما که قیافمئن به همه چی میخوره جز دانشجو

مکان تحصیلمونم به همه جا شبیه جز دانشگاه

حیف که حال ندارم و الا یه تحلیل روانشناختی خفن در مورد دانشگاه گیلان راه مینداختمتمام مسولین زیربط رو هم دعوت میکردم تا ضایع شنو کم بیارن( گوش فرا دهید   ندایی می اید   آری سارا۸۶ است  آی مردم نفس کششششششششششششش)

دانش آموز که بودیم روزمون که میشد حد اقل یه جشنی برنامه ای برامون میذاشتن

حالا جشن پیشکش اینا یه شکلات ندادن دست ما نونهالان دانشگاه

بیخیال

التماس دعا داریم من الجمیع بروبچز

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 10:36  توسط سارا  | 

سلام

۲ روز پیش بعد از ۹ روز دوری اومدم خونه

اول از همه که طبق همیشه رفتم پای یخچال در یخچالو خیلی ضربتی باز کردم و با خودم میگفتم منو این همه خوشبختی محال است

دیگه عادت کرده بودم به دیدن یه یخچال خالی دانشجویی

تازه تو این دو روز به یه کشف خیلی خفن و مهم تو تاریخ علم بشر رسیدم

به این مهم دست یافتیم که اگه یکی از بیاد صبحونه نونو پنیرو خامه و گردو و مربا رو همه رو با هم تو یه لقمه بخوره(و کلا" تا خرخره صبحانه بخوره)بعد ۲ ساعت دیگه تا سر حد مرگ نهار بخوره(آخه دست پخت مامانشه) بعد نهار بیاد کلی پسته و بادومو با هم بده بالا پشت بندشم نارنگیو انارو سیبو انگورو بزنه تو رگ

تا آخر شب دل دردی میگیره تو تاریخ نوشتنی

خب یاد گرفتی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 22:17  توسط سارا  | 

سلام

یه ماه از سال تحصیلی جدید میگذره و من میخوام مفهومات القایی بر مغزمون در این مدت رو بازگو کنم باشد که مورد توجه قرار گیرد...

ما فهمیدیم دانشگاه جایی است که در آن به اصطلاح درس میخوانند

ما فهمیدیم دانشگاه جایی است که ذکور در جای جای آن بدون علت تجمع میکنند راه به راه بلوتوث میفرستند و فرت فرت جسم باریک اندام نازک سفیدی به نام سیگار یا سیگاری را میکشند

ما فهمیدیم سلف دانشگاه جایی است که وقتی غذای مرغ در ان سرو میشود احساس میکنی در حال جنگیدن و سرو کله زدن برای برداشتن تکه ای گوشت بوسیله ی قاشق و چنگال از بدن مرغی زنده در ظرف غذای خود هستی

ما هم چنان فهمیدیم سلف دانشگاه جایی است که عده ای گرسنه ی مغز هنگ کرده از برای تقویت روح  و جسم؟؟؟؟؟؟!!!! در آن به جای برنج دانه های سفید رنگ 5 سانتی ای را میخورندو هوش هم نیستند.

ما فهمیدیم دانشگاه جایی است شبیه پارک منتهی با آدم های بیشتر(اسباب خنده و شادی زیاد است به  همه میرسد..)

ما فهمیدیم دانشگاه جایی است که در آن واژه های نا مانوس توسط عده ای از ریش سفیدان به نام اساتید به حالت مانوس بازگردانده میشوند مانند: فقط=فخط   ثانی=ثامنی  کشف=کفش   مقاله =مخاله

و و و

ما فهمیدیم دانشگاه جایی است با پسرکان و دخترکانی که از خروس خوان تا نیمه شب با یکدیگر روی نیمکت های محوطه میخکوب شده اند و بحث های علمی میکنند!!!؟؟؟(اون وقت تو کافی نت همین دانشگاه چت حرومه)یه استغفرالله بگو

ما فهمیدیم دانشجو یعنی کسی که اگر در منزل خود وقتی جورابش  خطی نا قابل بر میداشت که چشم مورچه هم در آن جا نمیشد آن را می انداخت حالا تا تمام جورابش وصله پینه نشود دست از سر مبارکش بر نمیدارد

ما فهمیدیم دانشجو یعنی کسی که 2 روز پشت هم ساقه طلایی را به عنوان نهار نوش جان کند

ما فهمیدیم دانشجوی خوابگاهی یعنی کسی که وقتی میگوید اتاق ما 4 نفره است یعنی بابا من دیگه آخر رفاهم و باقی بچه ها واق بزنند ...(بنابراین من در اتاقی 9 متری دیگه آخر رفاهم)

ما فهمیدیم دانشجو یعنی کسی که در عین حال خیلی طفلکی و قلدر باشد

ما فهمیدیم دانشجو یعنی کسی که نام دیگرش چرکولک باشد

ما فهمیدیم دانشگاه جایی است که در آن ذکور دو اسمه اند: خسرو دمپایی  فرزاد خانوم  جواتی  آرنولد  ریش ستاری  شرک4  جوکل  سید   مین جانگو  سیگنال گجت هری پاتر  و و و

ما فهمیدیم دانشگاه جایی است که استاد به هر دری میزند درسش را به خوردتان دهد نمیتواند و میگوید من نمیدونم دیگه چه جوری بهتون بگم و وقتی شما از او میپرسید که استاد شما خودتون چه جوری متوجه شدین ؟ میخندد و میگوید پدرم در اومد تا فهمیدم

ما فهمیدیم دانشگاه و خوابگاه و خصوصا" سلف جایی هستند که کاری با دانشجوی بدبخت میکنند که دلش حتی برای غذاهای بادمجون دار مامانش لک بزنه(من از بادمجون ...)

ما چیزهای زیادی از دانشگاه فهمیدیم اما از مجال ما و حوصله ی شما خارج است

 

راستی من به یه مترجم نیاز دارم فوری اساسی, بابا من فارسی رشتی هارو هم متوجه نمیشم

التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 11:0  توسط سارا  | 

سلام

دانشگاه تازه داره قسمت ها ی زیر پوستیشو رو میکنه

یه استاد داشتیم استاد ریاضیمن نمیدونم این چرا اینقد حس پزشکی داره میاد تو کلاس همش روپوش پزشکی تنشه

 از درس دادنش که چیزی نمیگیریم اما ضایع کردنش(البته در مورد ذکور) خیلی حال میده این سری اومده بود تو کلاس من صندلی ردیف اول نشسته بودم(آخه دیگه جا نبود)اومد تو کلاس بچه ها هم نصفه نیمه ایستادن سریع هم نشستن حالا استاده رفته پشت میزش یه ساعت 2 تا دستاشو برده بالا (انگار که همه دارن دست میزنن تشویقش میکنن) که چی خواهش میکنم بشینین

 بعد این استاده یه تیکه ای داره از هر 3 تا کلمش یه دونش پسه (پس) بعد دو تا کلمه ی دیگه میگه بعد میگه پس بنابراین

این سری یه مساله داشتیم حل میکردیم یکی از پسرا اومد راه حل بده یه راه کاملا" بیخودو بی معنی گفت  بعد استاد میگه به به این راه حلت باید تو دفتر سازمان یونسکو ثبت بشه(حالا تو پیدا کن پرتقال فروش را-بعدش ربط ماجرا رو به یونسکو هم پیدا کن من که اعتراف میکنم نتونستم)

دوباره همین سری باز میخواست مساله حل کنه راه ها درست در نمیومد یعنی بچه ها میگفتن اما اشتباه بود تا اومد با یه راهی حل کنه آخرش بازم اشتباه شد بعد به ماها میگه :دیدین؟اینجوری حل نمیشه.با این روش حلش نمیکنن

 این جلسه که من صندلی اول نشسته بودم اول پام رو پام بود درسو که نمیگرفتم چی میگه همینجوری نگاش میکردم این استاده 60 بار رد شد این پاچه ی شلوارش میخورد به کفش من دیگه کفری شده بودم میخواستم بگم جلو پاتو نگاه کن بعد گفتم استغفرالله بیخیال سارا ,تو بگذر,  هیچی پامو آوردم پایین باز این 50 بار دیگه خورد به من.پاچه شلوارش افتضاح شده بود(منم میخندیدم)درسو که نمیگرفتم به خاطر مدل رد شدنشم که مجبور بودم هی نگاش کنم همین شد که سلولهای خاکستری قشر خارجی مغزم بهم نهیب زدن که سارا بابا عجب سوژه ی توپی برای کاریکاتور پیدا کردی(خداییش قیافش کاریکاتور خورش خیلی ملسه تو کلاس طرحشم ریختم)

التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 22:40  توسط سارا  | 

سلام به همه

خداییش دانشگاه اونی که فکر میکردم نبودا

یه مطلبی بود میگفت آرزوهاتو یه جا یادداشت کن بعد یه مدت تو یادت میره اما خدا یادش نمیره و اونیکه الان داری همون آرزوی قبلیته راسته

دبیرستان بودیم داشتیم حال میکردیم کلاسا کر کر خنده چقدر معلما حرص میخوردن از دستمون

پیش دانشگاهی که بودم فاصله ی مدرسم تا خونمون (پیاده)نیم ساعت بود منم آخر پیاده رویبیشتر اوقاتم ۷:۲۵-۷:۳۰ از خونه حرکت میکردماما الان چی بعضی استادا بد ضایع میکننا(البته هنوز برام پیش نیومده .دیر رفتم اما ضایم نکردن عمرا" هم بتونن یکنن)

اما خداییش بعضی استادا آخر سوژنهنوز بچه های توپ پیدا نکردم کلی بخندیم البته بچه های خوابگاه (سوئیتم)خوبن اما تو دانشگاه اونجور باحال نبود فعلا" یه چیز دیگم هست همه اول خودشونو رو نمیکنن که

چند روزی رفتم خونه وای شهرمون چقدر عوض شده بود اصلا" نشناختم نزدیک بود گم بشم خیابونا پاساژا خونمون اتاقم

نمیدونم چرا تا میری شهرت هرکی میبینتت اولین چیزی که بعد سلامش میگه اینه که کی میری ای بابا من تازه اومدم بمونم

التماس دعا پیشاپیش عیدتم مبارک(یادت باشه من اولین نفری ام که تبریک گفتم)

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 11:3  توسط سارا  | 

باز امد..... بوی ماه مدرسه....... پیف پیف جمعش کن بابا... چه بو گندی میاد...

سلام

نه اشتباه نکن

من چالوسم وای چقدر بودن تو شهر خودت خوبه

من یه چند روزی نبودم(2 روز) تو این دو روز هم غم غربت بد بهم فشار آورد غریبی بد دردیه (خدا رو شکر مامان بابام باهام بودن)

بعدش من مثل این ترم اولی ندید پدیدا نیستم که همون روز اول برن دانشگاه

من الان هرچی فکر میکنم هرچی فکر میکنم هر چی فکر میکنم(جوری شد که تبعات این تفکر عمیق من دامن مریم رو هم گرفت)که برا چی میخواستم برم دانشگاه نمیگیرم قضیه چی بود؟

به مریم میگم میبینی تو ر و خدا از همه ی تفریحاتمون زدیم درس خوندیم شبو روز از غذا و بازیو اینترنت و هرچی دیگمون زدیم آخه برا چی؟ مریم هم همش میخنده میگه حتما"(اون قسمت حروم کردن زندگی به خودمونو میگه)

شفاف سازی:

 آقا من تازه بدنیا اومده بودم نازک نارنجی بهم قول پیتزا داده بود من مردم هنوز رنگ اون پیتزا روندیدم بعد تو وبلاگش همچین نوشته و یه جور آبرو منو جلو ملت برده انگار منو هر روز 10 بار میبره بهم پیتزا میده .

مار از پونه بدش میاد...

  من تموم این دوران دبیرستانم اصلا" از شیمی خوشم نمیومد هر وقت هم که آبجی  یا بچه ها (مثلا" همین نازک نارنجی مذکور)میگفتن نه شیمی که خیلی شیرینه ناخودآگاه قیافم این مدلی میشد(البته ملیح تر و لطیف تر)

حالا من میگم هر چی گنده اد به من بنده همینه دیگه این ترم کلا" 4 تا درس برامون گذاشتن بعد  همه رو هم میشن هفته ای 24 ساعت از این 24 ساعت16 ساعت فیکس شیمیه.شیمی آلی,شیمی شناور,شیمی عمومی,شیمی کوفت,شیمی رو اعصاب رو ,شیمی....

نازک نارنجی هم دل خوشی از فیزیک نداشت میگه 3 مدل فیزیک دارن فیزیک در ریاضی,کارگاه فیزیک با یه مدل فیزیک دیگه که یادم نمیاد

این چند روز بیشتر خونه بودمَیه روز صبح بابام مامانمو میخواست ببره جایی منم تازه از خواب بیدار شده بودم مثل این بچه مظلوم مشنگا داشتم نگاشون میکردمَ بعد بابام بهم گفتن که میخوای بیای یه دوری بزنیم با هم؟ منم گفتم اکی و اومدم برمَ َرفتم روسریمو اتو کنم این سیم اتو رو گرفته بودم میخواستم برسم به دو شاخش آخه سیمشو خودم پیچونده بودم دور اتو همینجوری سیمو آورده بودم بالا یه دفعه بوم دو شاخش محکم خورد به پیشونیم بد درد گرفتا.الانم جاش باد کرده

التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 23:1  توسط سارا  |